داستان سکسی-مگه چیزی میخوری؟

با سلام و ارادت خدمت همه بر و بچه های سکسی و با حال بازم دکتر علیرضام و یه خاطره سکسی دیگه.
سال 4 دانشگاه بودیم و خونه مجردیمون رو تازه عوض کرده بودیم . محله جدیدمون از اون محله های قدیمی اما با کلاس بود و خونه ما یه خونه 2 طبقه با قدمت صد و بیست سال بود که صابخونه که یه پیرمرد و یه پیرزن با پسرشون که 5-4 سالی از ما بزرگ تر بود . در واقع بیشترین خاطرات دوران دانشجویی ما تو همین خونه رقم خورد که حدود دو سالی تو اون خونه بودیم پسر صابخونه هم که رحیم نامی بود یه سال اول خیلی توپ باهامون راه اومد ولی سال بعد ازین رو به اون رو شد که نهایتا مجبور شدیم اون خونه رو عوض کنیم. بگذریم اون روزا من یه سگ خوشگل تریر به اسم تینا داشتم که اون بدبختم آخرش دزدیدن حالا بماند که ما از خیر سر همین تینا خانم چندین و چند فقره کوس

بلند کردیم . یه روز عصر که من و شاهین و تینا رفته بودیم ولگردی هنگام برگشت سر کوچمون چشمون به دوتا

http://img5.tinypic.info/files/w81jgyfrq87ogmtcuw0e.jpg

کوس باحال افتاد که با مادرشون جلوی ما داشتن میرفتن. یکیشون که مفصلا راجع بهش صحبت خواهم کرد یه مانتوی تنگ چرمی تنش کرده بود که ای جوووون تمام کون و کپلش به قشنگترین و حشر ترین وضع ممکن بیرون زده بود.
القصه داستان ما از اونجا شروع شد که همین خانمه شروع به کرم ریختن کرد که اره اسم سگتون چیه و از این حرفا تا اینکه جلو خونشون که تقریبا رو به روی خونه ما بود از هم جدا شدیم و ما اومدیم خونه. شاهین رفت ترتیب شام رو بده و من هنوز تو فکر کون با حال این خانومه بودم. دیدم طاقت ندارم به رحیم جون زنگ زدم و فوری شماره تلفن و آمار دختره رو گرفتم که بله اسمش فرنازه یه خواهر کوچیک به اسم سهیلا داره و یه خواهر کوچیکتر به اسم سپیده و دو خواهر بزرگتر که اولی شهناز خانم با دو تا دختر نسبتا رسیده و آبدار که اسماشون الان یادم نیست نمیدونم اندیا یا انتا… یا تو این مایه ها و یه خواهر دیگه که اونم باز یه دختر و یه پسر کوچولو داشت و من حیث المجموع خانوادتا” کوس تشریف داشتند. با این اطلاعات گوشی رو برداشتم زنگ زدم خونشون .. یک دو سه … یه خانومه گوشی رو برداشت و خیلی مودب خودمو خسرو معرفی کردم و خواستم با اون خانومه که مانتوی چرمی پوشیده بود صحبت کنم و از شانس من خودش بود و استارت آشنایی رو زدیم و به خونه جدیدمون نرسیده یکی از همسایه ها رو تور کردیم که البته همین جا اعلام میکنم که در چنین شرایطی سعی کنین از همسایه ها برا ی دوستی استفاده نکنین که در نهایت دهنتون سرویس و کونتون پارس که جریان اونم بهتون خواهم گفت.
خلاصه اون موقع من 22 سالم بود و نوبت سن و سال که رسید فرناز خودشو 21 ساله معرفی کرد که خیلی زود گندش در اومد و فهمیدیم که 31 سالشه و از اون ترشیده هاست و با رسیدن به خودش در صدد جور کردن یه شوهر ساده و مشنگ واسه خودشه که البته از لحاظ هیکل و کون کپل چیز بیستی بود .دوستی من و فرناز از همون روز شروع شد و از همون اول هر دوی ما ادعای دلباختگی و عاشق بازی رو در می آوردیم که واقعیت چیز دیگری بود و از این کس شعرا من فقط به کردن فکر میکرم و فرنا ز به شوهر کردن. و من خیلی اوستا تر از این حرفا بودم خیلی زود تونستم بیارمش خونه!
هیچ موقع یادم نمیره ماه رمضون بود و من درگیر کلاس هام بودم ولی روزی که قرار شد بیاد خونه کلاس ملاس و بی خیال شدم. تقریبا اولین دختری بود که تو اون خونه می آوردیم و یه کم ترس داشتم ولی چون فرناز مال همون کوچه بود یه خرده خیالم راحت بود چرا که خواهر کوچیکشم اوضاع کوچه رو کنترل و گزارش میداد. فرناز اومد خونه بردمش اتاق خودم که هر چند خونه دانشجویی بود ولی در حد خودم وسایل منزل کم نداشتم و خونه رو خیلی خوب تزیین کرده بودم شروع کرد 300-200 بسته سیگار رو که به دیوار وصله کرده بودم نگاه کردن و منم رفتم چایی بیارم که تا چایی آوردم برگشت گفت زحمت کشیدی ولی من روزه ام.
ایییییی کیر تو این شانس حالا حتما بخایم بکنیمم افه میاد که روزم.
لبخندی زدم و گفتم قبول باشه. اومدم رو مبل روبه روییش نشستم و شروع کردم شر و ور گفتن یه کم که صحبت کردیم گفتم معذب نیستی اینطوری یه کم اون روسریت رو شل کن تو این گرمای اتاق عرق میکنی و موقع بیرون رفتن سرما میخوری. یه کم من و من کرد و گفتش که فکر نکنی که کلاس میاما اخه من روزه ام.
با صدای بلند خندیدم و گفتم اخه کم عقل چه ربطی داره مگه چیزی میخای بخوری
– نه
– پس در بیار باطل نمیشه!
– مطمئنی
– آره بابا من خودم نیمچه مجتهدم درش بیار!
و اون با کمی استخاره روسریشو در اورد قیافش کلی تغییر کرد و خوشگل تر شد و کیر من اینا رو خیلی خوب می فهمید بنا بر این شروع به بلند شدن کرد و من خزیدم به طرف فرناز و دستمو گذاشتم رو شونش خودشو کشید کنار و گفت اخه روزه ام حرفشو قطع کردم و گفتم مگه چیزی میخوری؟
پس با این چیزا باطل نمیشه. کمکم دستم به طرف مانتوش رفت و این دفعه مقاومت بیشتری دیدم ولی هر دفعه با این جمله که تو که چیزی نمیخوری خرش کردم تا اینکه لخت مادر زادش کردم.
جلو چشام یکی از قشنگترین مناظری که تو اون روزا می تونست به چشمم بخوره نمایان شد و از اونجا که فرناز بدنساز هم بود هیکل توپی داشت هر چند خدای باریتعالی در مورد قیافش خساست به خرج داده بود ولی وای از اون هیکل هر چی بگم کم گفتم هنوزم که هنوزه پستونای به اون قشنگی ندیدم حتی در بدترین پوزیشن که حالت سگی به خودش میگرفت مثل گنبد شابدوالعظیم صاف و سفت بود انگار که سیلیکون گذاشتن توش ولی طبیعی بود یه بدن سفید و متناسب بدون شکم و لمبر های گوشتی که یه کوس تپل ناز رو در میون گرفته بودن همه اجزای فرناز رو شامل میشد و من با هوسی آتشین با این تن و بدن زیبا نگاه میکردم دستشو گرفتم بردم به طرف تختم که جنایت های بیشماری رو دیده بود و شروع کردم انگشت مالی کون سفیدش که هنوزم وقتی یادم میفته کیرم تبر میشه.
قنبلش کردم و اخرین مقاومت رو با گفتن بیستمین بار آخه روزه ام از خود نشون داد و من باز خرش کردم و خودشم میدونست که کار ازین حرفا گذشته و در لحظاتی بعد کیر من اون کون زیبایش را فتح خواهد کرد.
کمی هم با چوچولش بازی کردم که همزمان با دست دیگرم نوک سینه هاش رو فشار میدادم و زبونم پشت گوشش میچرخید تمام این عوامل باعث شد که به سرحد اورگاسم برسه و بدون لحظه ای درنگ کیر 22 سانتی نازنینمو تو کون فرناز جا دادم وای که عجب حالی داشت و با شروع تلمبه های من صدای جیغ های فرناز فضای اتاق رو پر میکرد و دستان من لحظه ای بیکار نبودن و دائم با تن و بدن فرناز ور میرفتن در یک آن احساس کردم داره اورگاسم میشه عضلات بدنش سفت و منقبض شد و تو اون حالم برگشت گفت مطمئنی مطمئنی روزه ام باطل نشد؟!!!!
ولی من هنوز ارضا نشده بودم و در حالی که شالاپ شولوپ به کونش میکویدم میگفتم آرههههه آرهههههه واییییییییی مگهههه چی زی میخورییییییییییییی هان وای آخ مردمممم مردم و فوران آب کیرم روی سر و کول فرناز و باطل شدن روزه فرناز خانوم.
خوش باشید و منتظر خاطرات این دسته از فرناز خانوم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 159 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: